خرید بک لینک
شب مهتاب آمد بی هیاهو
لقایی دلربا آشفته گیسو

به بام خانه تا دل را رباید
به صوت دلنشین ، رخسار جادو

هوا آکنده از عطر شمیمش
که خود طعنه زده بر مشک آهو

جمالش پرتویی از نور مهتاب
که بر هر درد، درمان بود و دارو

حضور ماه شیرین ، یار دلکش!
نهادم عقل واحساس در ترازو

چو دیدم قدرت دل گشته زایل
گرفتم با دو دستم هر دو بازو

چو چشمم ناگهان افتاد بر ماه
که با لبخند خود بگشوده ابرو

حضورش با تمام ناز می گفت
تو شو مفتون آن افسون هندو

نظر کردم که بینم آن دل آرام
ندیدم هیبت زیبا ونیکو

خیالی بود وخوابی بود و رویا
وشاید شاهدی از شهر مینو

#لادن آدیش ٩۵/٢/٢٩

برچسب: نویسنده: محمد رضا جوادیان تاريخ: جمعه 31 ارديبهشت 1395 ساعت: 2:55

توی سلول خیالم واژه هایی خالی و...
من اسیر میله های غربت پوشالی و ...


هر هجای اسم تو صدها غزل را شاعر است
در نبودت قافیه شکل پریشان حالی و....


همنشینم کاغذ و خودکار،تنهایی و...تو
شعرها صف می کشند و در سرم جنجالی و ...

***

باز در آغوش من شیرین زبانی می کنی:
((ای پرنده سایه ی تو اوج خوش اقبالی و ...


مرغ خوشبختی من، عذرا! منم وامق ترین
با بهشت خنده هایت، قلب من عاشق ترین


با نت آغوش تو، حسرت به دل چنگی نزد
شیشه ی قلبم به درگاه هوس، سنگی نزد))
....

مثل هر شب سطرهای دفترم بارانی است
حرف های ناتمامی در گلو زندانی است


در خیالم رد پای عشق را آتش زدی
بی وفا! آخر وفای عشق را آتش زدی


لعنتی! با خاطراتت شعر می بافم هنوز،
من غریق و...ناخدای عشق را آتش زدی


بعد تو آیینه ی خودبین شبی در خود شکست
منطق و چون و چرای عشق را آتش زدی


مثل اسکندر که سرمست از شراب فتح بود
آخرین ویرانه های عشق را آتش زدی


روز و شب آواره ام پشت حصار میله ها
نه! نمی دانی کجای عشق را آتش زدی!

***
قصه ی زرد درختم در سراب این قفس
برگ برگ خاطراتم خالی از یک هم نفس


تا به کی سیلی خور باد خزان، آخر سزاست؟
خم شدم در زیر شلاق زمان، آخر سزاست؟


پای عصیان و گناهت مانده ام ...پاییز من
زیر آوار نگاهت مانده ام ... پاییز من

ریشه هایم خشک شد پیچید در پای دلم
مرگ در من جان گرفت، انگار دور باطلم

***

عشق یعنی پیله پروانگی، یعنی عبور
اعتکاف چشم خیسی در شبستان حضور


انَما الحُب العَذابِ جاودان در جان ما
آه پر دودش گرفته دامن ایمان ما



دانلود دکلمه

برچسب: نویسنده: محمد رضا جوادیان تاريخ: جمعه 31 ارديبهشت 1395 ساعت: 2:55

یک واژه ام؛
در میان انبوه صفحات این دفتر، سرگردان

گاه نشسته در دل شعر
می شوم قافیه اش
هم گام با آواز و وزن آن

گاه غرق در یک بغض
می شوم اشک
می میرم بروی گونه ای نوازش کنان

گاه در قهقه خنده ای
تا نفس دارد جریان
می نوازم، می رقصم شادی کنان

یک واژه ام؛

گاه بی پروا
رها میکنم سکوت را از اسارت جور

گاه اما بی صدا
زیر آوار غرور زنده به گور

یک واژه ام؛

گاه غمگین...گاه شاد
گاهی اسیر و گاه آزاد

یک واژه ام؛

آرام گرفتن در کنار واژگان جمله ای زیبا
نقش داشتن در ساختن یک معنا
میشود قشنگ ترین لحظه بودنم میان لحظه ها

یک واژه ام ؛
تمام اینها منم
مانده تا چگونه و کجا بخوانی ام

برچسب: نویسنده: محمد رضا جوادیان تاريخ: جمعه 31 ارديبهشت 1395 ساعت: 2:55

عشق میریزد به فنجان
چای می لرزد گریزان
گل به رویت رقص دارد
انعکاس از عکس گلدان

روبرویت می نشینم
در نگاهت عشق داری
قند در دل می شکوفد
کام شیرین، از قراری

لب به لب آتش میانی
سرخ تر از کهکشانی
با نگاهت می فریبی
قلب من را هر زمانی

همدمی های شبانگاه
مثل مهمانی عزیزی
لب به خنده میشکوفد
مثل گلها ریز ریزی

هر زمان در آرزویت
غرق رؤیاهای نورم
وصل با آیینه هایی
بیدلی دائم صبورم

در همین دنیا بهشتم
بی نیاز و مهربانی
عاشق اردی بهشتم
شاکر این همزبانی

صبح امید و قراری
جامه ی پاک بهاری
ریزش باران عشقی
سبزتر از سبزه زاری

مثل گندم های خیسی
بوی خاک و تازگی را
باشکوهت می رسانی
رنگ و بوی زندگی را

عشق جاری در حضورت
سفره ام نیلوفری شد
میهمان لحظه هایم
باصداقت دلبری شد!

#بهنازـــسمیعی_نژاد
95/2/29

برچسب: نویسنده: محمد رضا جوادیان تاريخ: جمعه 31 ارديبهشت 1395 ساعت: 2:55

آنقدر شعر کشتم
که
دل
گورستانی شد با بوی تعفن جنازه های بادکرده...

برچسب: نویسنده: محمد رضا جوادیان تاريخ: جمعه 31 ارديبهشت 1395 ساعت: 2:55


سلام دوستان عزیز

"بی قراری" حاصل همسرایی من، سحر، هما، مهرناز و بهناز عزیز در تاپیک "شعر موضوعی گروهی " تقدیم نگاهتان می شود.



پر کرده قلب کوچکم را، اندوه سخت انتظارت
در ذهن من پررنگ مانده تصویر چشم بی قرارت


لبخندهای روی دیوار همدست با پاییز و باران...
خم کرده پشت محکمم را نم نم سکوت و اقتدارت


صیاد خوبم! مهره ی مار داری که من پاگیر هستم
این بار او زخمیست دیگر زنده نمیماند شکارت


دلگویه هایم بی تعارف از رفتنت دلگیر هستند
برگرد و آرامش بده به قلب غریب داغدارت


در راه عشقت می دهم سر، جانم فدای چشمهایت
یک لحظه یادی کن از این دل از عاشق مجنون زارت


احساس زیباییست این عشق در قلب سردم ریشه کرده
با اینکه رفتی ، مانده ام من در دست و پای شوره زارت



من با زمستان تن تو، دلگرم بودم تا که اسفند،
آغوش وا کرد و تو رفتی من ماندم و یاد بهارت


راه گلویم را تو بستی... نه یک نفس نه بغض حتی
همپای تو در جاده ها گم، شاید منم گرد و غبارت



هردوستت دارم که گفتی ؛حک کرده بودی عاشقی را
اما بگو انصاف بود آیا رفتنت با این حرارت


وقتی که رفتی بوته های احساس را پژمرده کردی
باخون دل درباورم شد تکرار..... حسرت دراسارت



ای کاش در پایان شعرم ،دل عاشقی سرمست می شد
ابیات آخر را بخوانی،دل وصل باشد در کنارت



قلبم! قنوتت را مداوم وقف دعای بودنش کن
شاید که پایان یافت فصل اندوه سخت انتظارت


اردیبهشت 95

برچسب: نویسنده: محمد رضا جوادیان تاريخ: جمعه 31 ارديبهشت 1395 ساعت: 2:55

ﻫﺮ ﭼﻪ ﺍﺯ ﺭﻭﺯِ ﺷﮑﻮﻓﺎ ﺷﺪﻧﺖ ﻣﯽ ﮔﺬﺭﺩ
ﻋﻤﺮ ﻣﻦ ﺩﺭ ﻫﻮﺱ ﺑﺎﻍ ﺗﻨﺖ ﻣﯽ ﮔﺬﺭﺩ

ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ ﻣﻦِ ﺩﻟﺪﺍﺩﻩ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺣﺎﻝ ﻭ ﻫﻮﺍ
ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺑﺎ ﮔﻞ ﺳﺮﺥ ﭼﻤﻨﺖ ﻣﯽ ﮔﺬﺭﺩ

ﺩﺭ ﺯﻣﺎﻥ ﻫﻮﺱ ﻭ ﭼﯿﺪﻥ ﯾﮏ ﺩﺍﻧﻪ ﯼ ﺳﯿﺐ
ﺩﺳﺘﻢ ﺍﺯ ﭘﻨﺠـﺮﻩ ﯼ ﭘﯿﺮﻫﻨﺖ ﻣﯽ ﮔﺬﺭﺩ

ﺑﻪ ﻫﻮﺍﯼ ﺭﺧﺖ ﺍﯼ ﺩﺧﺘﺮ ﮔﻞ، ﺑﺎﺩ ﺻﺒﺎ
ﺳﺤﺮ ﺍﺯ ﺯﻟﻒ ﺷﮑﻦ ﺩﺭ ﺷﮑﻨﺖ ﻣﯽ ﮔﺬﺭﺩ

ﺍﮔﺮ ﺍﺯ ﻣﻬﺮ ﻭ ﻭﻓﺎ ﺣﻠﻘﻪ ﯼ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺰﻧﯽ
ﻟـﺮﺯﻫﺎ ﺩﺭ ﺩﻟـﻢ ﺍﺯ ﺩﺭ ﺯﺩﻧﺖ ﻣﯽ ﮔﺬﺭﺩ

ﺑﯽ ﺧﺒﺮ ﺁﻣﺪﻩ ﺍﯼ ﻣﺜﻞ ﭘﺮﺳﺘﻮ ﺑﻪ ﻭﻃﻦ
ﺗﺎ ﺑﻔﻬﻤﯽ ﮐﻪ ﭼﻬﺎ ﺩﺭ ﻭﻃﻨﺖ ﻣﯽ ﮔﺬﺭﺩ

ﻋﺎﻗﺒﺖ ﺑﺮ ﺳﺮ ﻋﺸﻘﺖ ﺯﻧﺪ ﺁﺗﺶ ﺑﻪ ﺩﻟﻢ
ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎﺋﯽ ﮐﻪ ﻋﺴﻞ ﺍﺯ ﺩﻫﻨﺖ ﻣﯽگذرد

برچسب: نویسنده: محمد رضا جوادیان تاريخ: جمعه 31 ارديبهشت 1395 ساعت: 2:55

( ماه بنی هاشم )

پورِ علی کنزِ شرَف مـردِ خُـدا
باختـه دل را بـه بـرادر زِ وَفـا
درکرمـَش همچو علی داد گـَر
حاتم ِطایی به دَرش گشته گـِدا
.
میر علمدارحسین ....ابولفضل
شیر وفادار حسین....ابولفضل
.
صـورتِ زیبـایِ علـی مَظَهـرِاو
قامـتِ رعنــایِ اَسـد منَظـرِ او
چاک کُند عاشقِ او سینه ی خود
بر کـجِ ابـرو خَم چون خنجـرِ او
.
میر علمدارحسین .... ابولفضل
شیر وفادار حسین....ابولفضل
.
چون یلِ ضیغم بِکُندحمله به صَف
داسِ اَجل چون بِکَند هَرزه عَلـف
دشمنِ کافر به برَش خار و زَبون
ضَربه زنَد ، شاه رَگَش کرده هدف
.
میر علمدار حسین .... ابولفضل
شیر وفادار حسین.....ابولفضل
.
قامـتِ و بـازوی ِ بلنـدَش نِگَــر
تـاختـه بـر لشکــرِ بیـدادگــر
دُشمـنِ کوفی همه زورَش زَنـد
هرچـه بکوشَـد نَشـوَد کارگــر
.
میر علمدار حسین.... ابولفضل
شیر وفادار حسین.... ابولفضل
.
تیـرِ جَفـا ، کانِ وَفـا کـرده هَـدَف
چون گوهَری را که بوَد بینِ صَدف
تیـرِ فلـک در پـیِ چشمـانِ غــزال
تـازه کُنـد زَخـمِ علـی شـاهِ نجـَف
.
میر علمدار حسین .... ابولفضل
شیر وفادار حسین.....ابولفضل
.
عاشقِ بر زُهد و سَخایَش چو (حبیب)
مرقـدِ او را که اگَـر گشـت نَصیب
پاک کُنـد خـاکِ مـَزارَش بـه اَشـک
دردِ مَـرا چــاره کُنــَد آن طَبیــب
.
میر علمدار حسین ..... ابولفضل
شیر وفادار حسین .... ابولفضل
.
حبیب رضایی رازلیقی

برچسب: نویسنده: محمد رضا جوادیان تاريخ: جمعه 31 ارديبهشت 1395 ساعت: 2:55

سیاه حقیقت محضِ سفید
جایی که رنگ توهم است ...

برچسب: نویسنده: محمد رضا جوادیان تاريخ: جمعه 31 ارديبهشت 1395 ساعت: 2:55

گم که شدی
تمام ورق ها را
بو کشیدم
تا گوشه هایِ جوییده ی
کتابم
سهمِ دردت
از سال هایِ بی قراریم باشد...

برچسب: نویسنده: محمد رضا جوادیان تاريخ: جمعه 31 ارديبهشت 1395 ساعت: 2:55

.

کرکره ی چشمم را پایین کشیدم
ناز نگاهم،
بعد از تو
خریدار نمیخواهد



.

برچسب: نویسنده: محمد رضا جوادیان تاريخ: جمعه 31 ارديبهشت 1395 ساعت: 2:55

اومما درمان اولا احوال پریشانه غزل
نئیله سین قلبیده بو درد فراوانه غزل

زهر دوران سؤزوده شعری ده بیمار ائلئییب
چوخلو بیزدن اؤزو محتاجدی درمانه غزل

داها نه شعر و غزل،نه یازی ایامی ده ییل
ائل آراسیندا یاشیر گؤر نه غریبانه غزل

یوخدو جان بیزده کی تقدیم اولا جانانه لره
نه دی پیمان کی وفا ائیلییه پیمانه غزل

هره بیر یانه قاچیر،باشدی باشین ساخلادی دیر
دهر دون ایچره اولوب هاممیا بیگانه غزل

باخ هامی قاچمادادیر تکجه قارین توخلوق اۆچۆن
چؤرگ اولماز بالا! بو عصریده انسانه غزل

پولو یوخ چوخلارینین اگنینه بیر پالتار آلا
اؤرتوگ اولماز مارالیم!قامت عریانه غزل

بو زامان برق دی روشن ائله ین تار گئجه نی
شمع یوخدور یارادا،شهپر پروانه غزل

باغبان پوزدو باغی کؤچ ائله دی شهره ساری
کیم یازار بو پوزولان باغ و گلستانه غزل؟

سوسدو بولبولده،نه واردی سسی،نه وار سراغی
باغچا باغ اولمیاجاق،بولبول نالانه غزل

چوخونون قلبینی دوران دولانیب قان ائله دی
نئیله یر بیر بئله عصره،بئله دورانه غزل

کونولوم مسکن اولوب غملره ،قلبیم اود آلیر
نئیله یر سینه ده کی شعله ی سوزانه غزل



قلمی آل اله دفتر دولوسو غصه یازاخ
درد دوران ائله ییب سینه می غمخانه،غزل

آذرا! بسدی اونود یازماغی،شعری،غزلی
آخر هاردان یاراشار گوشه ی زندانه غزل؟

برچسب: نویسنده: محمد رضا جوادیان تاريخ: جمعه 31 ارديبهشت 1395 ساعت: 2:55

دیده ام را باز کردم بخت شومم باز شد
تا تو را دیدم خزان رفت و بهار آغاز شد

گل شکفت از خاک و بستان شد لبالب از حیات
مرگ را کُشتی و دنیا محو این اعجاز شد

آسمان کاشانه ات بود و زمین از شوق تو
در تبی چون ظهر تابستانی اهواز شد

حد اعلای کمال حُسنی و با ما چه کار؟
حتم دارم در گزینش ها کمی اغماض شد

گرچه در جمع غزل گویان نبودم آشنا
منزلت هایم به ذکر نام تو احراز شد

شهر عشاق از نگاهت لحظه ای غافل نبود
غمزه هایت با من بیچاره دشمن ساز شد

بازوانت ریسمانی تا خودِ خوشبختی است
با لبت دل میهمانی در حریم راز شد

"رهگذر" خاک جهان را در ازای خاک پات
عاقبت بخشید و خود آماده ی پرواز شد

برچسب: نویسنده: محمد رضا جوادیان تاريخ: جمعه 31 ارديبهشت 1395 ساعت: 2:55

اشعار ترکی شهريار همانند اشعار فارسی وی از نظر گونه گونی انواع و قالب ها قابل تأمّل است.چيرگی و استادی شاعر در همه ی قالب ها و گونه های شعر،موجب شد او به اقتضای حال و مقال مناسب ترين قالب و گونه را برگزيند.شاعر افزون بر قالب هايی چون ترکيب بند،غزل،قطعه،مثنوی،مستزاد و ... به انواع شعر ترکی مانند قوشما،باياتی،گرايلی نيز نظر داشته است.در ديوان ترکی به جلوه هايی کم نظير از تجارب شهريار در عرصه ی شعر نو هم بر می خوريم.

ترکيب بند و ترجيع بند:

منظومه ی "سلام بر حيدر بابا" که از حدود 125 بند پنج مصراعی تشکيل شده،در اين قالب سروده شده است.سه مصراع نخست هر بند در يک قافيه و بيت واسطه نيز قافيه های مستقل دارد.اگر از منظری ديگر بنگريم به اعتبار قالب ترکيب بند و وزن يازده هجايی بايد حيدر بابا را يک قوشما بدانيم.

افزون بر منظومه ی "حيدر بابا يه سلام" اشعار ديگری چون "شهيدی جان"،"مملکت صنعتی"،"پاسخ به محمّد راحم"،"بلبل وطن"،"بيقراری و شادی"،"برای سليمان رستم"،"برای برادرم سليمان رستم"،"دنيای دروغين" و "خيرات آقا مير صادق" نيز در همين قالب سروده شده است.

اکثر ترکيب بند های ترکی شهريار-مانند حيدر بابا-مخمّس ترکيب اند.بی شک تجربه ی گران سنگی چون منظومه ی حيدر بابا،سرودن در قالب ترکيب بند-اعم از يازده هجايی (قوشما) و هشت هجايی (گرايلی)-را برای شاعر آسان تر کرده است.انتخاب اين قالب برای سرودن منظومه ی حيدر بابا تامّل برانگيز است.استاد شهريار به عنوان بزرگ ترين نماينده ی شعر معاصر فارسی و ترکی،قالبی ميانه را که هم برای مخاطبانی که با سنّت های شعر ترکی آشنايی چندانی ندارند و هم برای مخاطبانی که با سنّت های شعر فارسی بيگانه اند،نامأنوس نباشد،برگزيده است.قالب ترجيع بند نيز که همچون ترکيب بند قرابت هايی با قوالب و گونه های شعر ترکی دارد،گه گاه در اشعار ترکی مورد توجّه شاعر بوده است("برای برادرم سليمان رستم")،"برای شاعر سرعين"،"انجلا")ترجيع بندهای يازده هجايی و هشت هجايی شاعر،همانند ترکيب بندها،بايد قوشما و گرايلی محسوب شوند.

غزل:

شهريار در عرصه ی شعر فارسی،بيشتر به عنوان شاعری غزل پرداز شناخته می شود.امّا او در شعرهای ترکی اش، با توجّه به ذوق مخاطبان ترک زبان، از قالب هايی که با قوالب شعر شفاهی آذربايجان قرابت دارند(ترکيب بند،ترجيع بند و ...) بيشتر از قالب غزل استفاده کرده است.افزون بر اين رويکرد شاعر به وزن هجايی هم،برای توجّه بيشتر به غزل راه را بر او بسته است.چه اين که گويی ظرافت و زيبايی غزل با وزن عروضی پيوندی ناگسستنی دارد.و بی شک غزل پرداز بزرگ معاصر به اين سر واقف بود.

با اين همه هيچ ديوان و دفتری از شهريار را بی قول و غزل نمی توان يافت.در ديوان ترکی هم به غزل هايی مانند برای آن که از آن سو آمده،چشمم روشن،خاطره ی بهجت آباد،نماز کليسا،مرو ای دختر ترسا،صدای زمان،زبان ترک،اندوه قليانم را فرا گرفت،دلم در سينه دست و پا می زند،تقديم به روح خازن و ... برمی خوريم.

قطعه:

قطعه از پر بسامدترين قالب های ديوان ترکی شهريار به شمار است.رحلت ختم رسل(ص)نوحه ی حسين(ع) (تضمين)،جان رستم(برای رستم علی اف)،جواب شهريار(به محمّد راحيم)،حکيمه جان(برای حکيمه بلوری)،پروانه و شمع،آفرينش،عمرت چه سان گذشت؟شاعر بزرگ مافضولی،اسب تازنده،حاشيه ای بر شعر اصلی و کرم،حکايت هجوم اشباح و قاصد يار در وزن هجايی و بقيه ی قطعات در وزن عروضی اند.برخی از اشعار غزل نما يا قصيده نما را هم که بيت نخست آن ها مصرّع است بايد قطعه به شمار آورد.

باياتی:

باياتی هم به عنوان پرکاربردترين گونه ی شعر شفاهی ترکی ايرانی،از نظر شاعر حيدر بابا به دور نمانده است.از ميان قطعات دو بيتی که در ديوان زير عنوان "اشکهايم" آمده،دوبيتی های پنجم،ششم،هفتم،هشتم و سيزدهم "باياتی" به شمار می آيند و شايسته تر آن بود جدا از پاره های ديگر،که با توجّه به وحدت موضوع و وزن می توانند چهارپاره ای را تشکيل دهند،در صفحه ای ديگر جای گيرند.پانزده باياتی نيز با عنوان "باياتی های خواهر زاده ام بهروز"در ديوان ترکی شاعر آمده که مرثيه هايی است در رثای خواهر زاده ی شهيدش.

اشعار نو آزاد:


شعر"سهندیم" که بيشتر با عنوان "سهنديه" شناخته می شود،شعری است در قالب نو.اين شعر بلند هم از نظر حجم و هم از نظر قوّت مثال زدنی است.شهريار علاوه بر "سهندیم" دو شعر ديگر نيز در قالب آزاد داردکه شعرهای "خان ننه" و "سرنوشت من".
شعر "خان ننه" با وجود تساوی مصراع ها فاقد قافيه است.شعر "اويون اولدوق" نيز تنها مستزاد ترکی شهريار است.

منبع:

شهريار و شعر ترکی

نوشته ی:علی اصغر شعر دوست

برچسب: نویسنده: محمد رضا جوادیان تاريخ: جمعه 31 ارديبهشت 1395 ساعت: 2:55

درست رو به روی تو ایستادمو
چشام تووی چشمای تو زل زده
تو دستاتو دورم گره می زنی
دلامونو عشقت به هم پل زده

صدای نفس هات که توو گوشمه
تمومه تنم غرق آرامشه
یه بوسه منو شعله ور می کنه
خدایا ... نذار عشق ما کم بشه

سرا پا وجودم شده محو تو
چقد حس خوبیه که پیشمی
احاطه بکن این منو از خودت
صدای تپش های این قلبمی

بذار غرق عشقت بشم خوب من
بذار حس کنم طعم آغوشتو
کنارت قشنگه همه لحظه ها
تو یک پلک از پیش چشمم نرو

نگاهی بکن تووی عمق چشام
لباتو بذار روی لب های من
تمومه وجودم رو آتیش بکش
بشو هر نفس ماه شب های من

تمرکز بکن روی احساسمون
اگر چه واسه ی تو نالایقم
چقد خوبه این حس ما گل کنه
بفهمی تو از توو چشام عاشقم

درست رو به روی تو ایستادنم
یه خواب عجیب و غریبه ولی
نمی خوام از این خواب خوش پا بشم
بفهمم نبودی شدم منحنی

بذار تا ابد تووی این خواب خوش
سرا پا وجودم بشه غرق عشق
بچرخم به دورت مثه شاپرک
اگر چه بسوزه دل از برق عشق

برچسب: نویسنده: محمد رضا جوادیان تاريخ: جمعه 31 ارديبهشت 1395 ساعت: 2:55

هادی: همون که یه زمانی مثلاً داداشمون بود
من: علی!؟
هادی: آره، همون نامرد...
من: نه بابا شوخی می کنی اصلاً باورم نمی شه ! داش علی ! باورم نمی شه
هادی:آره داداش.
حرفی برای زدن نداشتم، اصلاً باورم نمی شد علی پسر با مرامی بود مگه می شه یعنی یه دختر اینقد ارزش داره که دوستی هفده ساله را از بین ببره، اونم علی، وای خدا! چی می شنوم یعنی آخر زمان شده بخدا نمی دونم چی بگم، اصلاً باور نمی شه شاید هادی اشتباه می کنه ا باورم نمی شه، مگه چند ماه نبودم؟ ... وای خدا! تو خودم بودم که هادی پرسید
هادی: داداش باور نمی کنی نه؟ فک می کنی دروغ می گم؟
من: نه داداش، باورش سخته، از علی بعیده که یه چنین کاری بکنه خیلی ناراحت شدم می دونی هادی، همیشه پز شماها رو به هم خوابگاهی هام می دادم و ازشون می نالیدم که اونا اصلاً از دوستی هیچی سرشون نمی شه یعنی چی ؟
هادی: چی بگم ...
همینطوری داشتیم تو سکوت راه می رفتیم که چشم به تششعات غروب آفتاب که بر روی یه صفحه سفید افتاده بود غمگین ترم کرد برفی که حتی سبزی درختان همیشه بهار را نیز به سفیدی سوق می داد چقدر زیباست این لحظه دریافتم عظمت الهی رو، ولی غصه ها و تنش هایم خیلی بیشتر شد ما داریم چوب غلفت رو می خوریم که حتی روزی سه وعده نماز رو هم به یغما برده، ما هم روزی پروندمون به سفیدی این برف بود حتی زیباتر و پر نورتر... یه روزی دوست داشتنی بودیم الان چی شده که تو غبار غم و اندوه غرق شدیم چی شده که لذت دنیایی همه ما رو به جان هم انداخته، تو این افکار اونقدر غرق شده بودم که سوز سرمای زمستان نجاتم داد ولی زیبایی این غروب رو به سرمای نهانش ترجیع می دادم چون خاطر ات زنده می کرد همان درس مردی و مردانگی، و روزهایی که جَنَمِ مرد بودن داشت که با خود گفتم یادش بخیر! یادش بخیر! هادی سکوت را شکست و گفت یادِ چی بخیر؟
من: یعنی تو نمی بینی دارم تمام لحظه هایی که باهم بودیم رو مرور می کنم، یهویی نمی دونم چی شد ولی قطره ای اشک از گونه ام سر خورد گفتم یادت نمی آد هادی پس...
هادی: چرا همه چی یادمه، ولی فکرم درگیر همین موضوع شده...
فک می کردم که با این کارام می تونم برای ذهن آشفته اش چاره ای کنم و ساعتی این دردها را از یادش ببرم ولی نه، انگار باید در آتش این عشق بسوزد... مطمئنی می دونست؟ شاید اصلاً خبر نداشته بیچاره...
هادی: آره می دونست، بهم نامردی کرد یعنی خودم بهش گفته بودم نمی دونم رفته به الهام چی گفته،که حتی بهم محل هم نذاشت ولی برام تموم شد همه چی تموم شد و الان هم تو مرحله ترکم، اینا هم اثرات ترکه، خوب معتاد که بشی باید برای ترک کردنش بلرزی، معتادا برای ترک، استخوان درد می گیرن، عاشق برای ترک عشقش باید علاوه بر استخوان درد، قلب درد هم بگیره، این قطرات که می بینی شهاب جان، هیچه، هیچ داداش، فقط برای ثانیه ای مسکن دردهای نا علاجن...
اره راس می گف منم حس کردم یه چنین دردی رو.. خیلی سخته تنهایی به دوش بکشی این همه درد رو،تو اینجور مواقع یه دوس لازم داری دوسی باید کنارت باشه به حرفات گوش کنه و با زمزمه هایت نجوا کنه ... شاید اگه از اول بودم نمی ذاشتم تا اینجا پیش بره، تا این حد معتاد بشه، چطور دوسی ام واقعاً که... حس می کردم بهش خیلی ظلم شده نمی دونم شاید دلسوزی بوده ولی هر چی باشه این هادی، هادی همیشگی نیست که به بمب خنده معروف بود تو این پنج ماه چه اتفاقاتی نیوفتاده، یه ذره هم فک نمی کردم هادی رو تو این شرایط ببینم، وای خدا چی می بینم ... فک کردم اگه یه شوخی بکنم باهاش، حالش بهتر می شه و می افته رو غلتک، دلم برای قهقه های بلندش لک زده، شروع کردم به شوخی کردن باهاش... گفتم دیونه ای، برخلاف میلم عمل کردم و بهش گفتم ارزش نداره عشق و عاشقی کیلویی چند! یه کمی هم صداشو در آوردم و خندیدم ولی!
هادی: (گریه کنان) آره داداش باید بخندی، غم داداشت خنده داره، چون خیلی حقیره...
برای اولین بار بود که امروز اشک هاشو می دیدم هادی خیلی ادم قویی بود یادمه یه بار دیر رفتیم مدرسه، ناظم مدرسه یه شلنگ سیاه دستش بود فک کنم طویله رو با مدرسه اشتباه گرفته بود وقتی دیر می رسیدی اونقدر می زد تا اشکت در بیاد، هادی دووم اورد شایدم جور منو کشید تا من تنبیه نشم که اخرش ناظم گفت من خودم خشته شدم با اینکه ناظممون اسمش پاک روان بود ولی هیچ وقت روان پاکی ازش ندیدم با خودش درگیری بود، علاوه بر این هادی که عاشق مادربزرگش بود روز فوت مادربزگش گریه هم نکرد ببین این دختره چی کار کرده باهاش و این زمونه چطوری از پا درش آورده، واقعاً چقدر بچگی کردش، پسره مغروری که همیشه می گفت مرد کوه درده، باید قله بسازه با درداش و جولان بده، چرا الان سیلاب بارون شده، خدایا چی کار کنم !!! دلش خیلی پر بود از همه، بد جور باخته بود همه چیو، دوباره شروع کرد به گفتن خاطراتش با الهام، یکی دو ساعت گفت و اشکاش سرازیر شد تمومی نداشت، نمی دونستم چی کار کنم تمام دنیا روی سرم خراب شده بود، بغلش کردم. سردی هوا، سرخی صورتش را دو چندان کرده بود و اشکای روی گونه اش انگار یه لایه یخ بود صدای هق هقش در پارک می پیچید، به غیر چند تا آدم برفی کسی اطراف ما نبود. هق هق هایش اونقد سنگین بود که می ترسیدم ادم برفی جان بگیرن تو این سرما از اتش حرفای هادی ذوب شوند، جو اونقدر سنگین بود که حتی کلمه ای برای تسکین دردهایش پیدا نمی کردم جز اینکه قطره بارون شوم... ولی تصمیم گرفتم سکوت را بشکنم
من: داداش حتماً حکمتی بوده ، کار خدا بی حکمت نیست.
هادی:هه هه هه هه، آره، قربون خدا برم که همش حکمت خانوم رو دم در خونه ما سبز می کنه و تا حالا نشده که آقا نعمت از سمتِ خونه ی ما رد بشه.
من: ناسپاسی نکن زشته ، خدا آقش می گیره.
هادی: الحمدا... ما که ناسپاسی نکردیم فقط گلایه کردم من می خواهم روی چو ماهِ آقا نعمتو ببینم می خوام ببینم چه شکلی است این نا سپاسی است داداش، تو هم مث بابام حرف دهنِ خدا می ذاری...
دوباره گوشی ام زنگ خورد تا خواستم گوشی را بردارم.
هادی: داداش خودشه حتماً می گه کجایی چرا زنگ نزدی... شرمنده که نذاشتم باهاش بحرفی... اصلاً بده خودم بهش بگم که تقصیر من بوده زن داداش...
من: خفه شو بابا...

ادامه دارد!!!

برچسب: نویسنده: محمد رضا جوادیان تاريخ: جمعه 31 ارديبهشت 1395 ساعت: 2:55

......
کتاب تاریخ وجودم
همه قتل ،همه زخم و غارت بوده است ....

زخمهایم همه ازنبودنت هرلحظه کاری ...
خاطراتت حس و عقلم را
به غارت برده است ...
و ....و ...
رفتنت جانم گرفت ؛
روحم گوشه ای خاموش و
جسمم ساکت وتنها جان داده است ....

مهرناز ...سراب.

برچسب: نویسنده: محمد رضا جوادیان تاريخ: جمعه 31 ارديبهشت 1395 ساعت: 2:55

با گریه ی شبانه
هوایمان را دارد

آسمان تهران

برچسب: نویسنده: محمد رضا جوادیان تاريخ: جمعه 31 ارديبهشت 1395 ساعت: 2:55

جایی امن...


نیمه شب چون آواری بر دوش تنهاییِ زنی غمگین،سنگین می نمود
صدای بوق ممتد هوس
اتومبیل های ایستاده به تماشای تَنی تنها
قدم هایی استوار از ترسِ نامهربان رفتن
و گامهایی مردد از رفتن
تردیدهایی زهر آلود از آمدن عابر ی بی پناه
کفش های پاشنه بلند ورنی
پالتویی مشکی از خزی به رنگ چشمان بادامیش
شالِ سرمه ای بلند هم سانِ کیفی کوچک دستیش که هر از گاهی با زمزمه ی آهی بلند در پنجه دستانش می فشرد
پنج دقیقه به یک نیمه شب
و هیاهوی خاموشِ شهری که فریادهای اسیر در سکوتش را به نجوایی گنگ زمزمه می کند
ماشینهای لوکس یکی پس از دیگری روبروی زن ایستاده و با نگاه عبوس زن بدرقه می شوند
انگار او منتظرِ آمدنِ کسیست که خیال آمدنش نیست
و کمی آن سوتر دختری جوان که مدتی از دور به زن خیره شده
کم کم با قدمهای لرزان به او نزدیک می شود
بدنی نحیف..
رخی زرد...
چادری مشکی و چشمهایی که آینه ی گویایی از چهره ی زیبای صاحبش بودند
چندان زیبا به نظر نمی رسید ..اما!!
کاملا مشخص بود بسیار زیباتر از آنیست که دیده می شود...!!
دختر جوان هر چه به زن نزدیکتر می شد تردیدهای هم کلام شدنش به اطمینانِ بازگشتش نهیب میزد
اما انگار..باید..سکوتِ نیمه شبِ پیاده رویِ این شهر به طنینِ صدای این دو غریبه می شکست
زنِ شیک پوش که چند لحظه ای بود متوجه حضور دختر جوان شده بود
پاکتِ سیگارِ خود را به سمتِ دختر گرفته و گفت
-می کشی..گرمت می کنه
دختر که هنوز در میانه ی راهِ گفتن یا نگفتن بود گفت
- نه!!..سیگاری نیستم ..فقط..؟؟
-فقط چی؟؟
فقط تو این شهر غریبم دنبال جایی می گردم شب و به صبح برسونم ..
-دنبال یه سقفی یا...و زن تردید کرد و کلامِ آخرش را قورت داده و سکوت را نقشِ گنگِ لبهایش
دختر که حال و روزش نشان از ضعف شدید بنیه جسمانی و گرسنگس مفرطش داشت دوباره گفت..
-جایی هست که تو این شهر به اندازه ی یه خواب آروم بدون ترس به آرامش رسید؟؟
یه جایی مثلِ...و سکوت اینبار سهم لبهای دختر جوان بود...
زن که صداقت صدای دختر را به خوبی و روشنی درک کرده بود ..نگاهی عمیق به دختر انداخت و گفت..
-یه جایی مثلِ..؟؟
و دختر جوان که در کلامش حسرتی بود به بلندای نیمه شب پاییزی شهر سرش را پایین انداخت و با نجوایی آرام گفت...جایی امن مثل خونه!!
زن که با پاسخ دختر دگرگون شده بود سیگار گوشه ی لبش را روشن کرده و گفت..
-گم شدی؟؟..چند سالته؟؟
-نوزده سال
-اهل کجا
-مگه فرقیم می کنه جایی که دیگه جای من نیست کسی دلواپس و نگران اومدنم نیست!!
-چرا؟؟..چرا از خونه بریدی؟؟
-اونا از من بریدن!!
-یعنی اونا تو رو ترک کردن؟؟
-نه..
-پس تو از اونا بریدی!!
دختر که در دوراهه ی تردید در درستی حرفهایش مانده بود با لحنی بی تفاوت گفت
-نمی دونم شاید..حالا چه فرقی می کنه من یا اونااا
-خیلی فرق می کنه با دلیلش کاری ندارم به منم مربوط نیست کی مقصره اما دختر جون تو این شهری که مردایی مردترن که تنشون بیشتر از بقیه بوی تن زنای تو را مونده و بی پناه بده
اونایی که لق لقه ی چرت و پرتای روزانشون تعریف از بی ناموسی و هرزگیاشونه
برای هیچ کس امن نیست
به زودی به جایی می رسوننت که روزی صدبار ..بلکم هزار بار دلت می خواد به کودکیِ امنِ خونتون به دستای پر از امنیتِ پدرت به چهارچوب گرم آغوشِ مادرت سرک بکشی..
اما دیگه چیزی ازت نمونده که به معصومیت خانوادت هدیه کنی
به ظاهر پر از خوشبختی من و این زنای خیابون نگاه نکن
بهای داشتن من با اینهمه زرق و برق برای مردایی که ارزش نگاه کردن نگاه معصوم یه زن و ندارن فقط صد هزار تومن ناقابله
اونم برای یه شب
که گذروندش کم از یه عمر نیست
می فهمی؟؟
حالا روی خودت و معصومیتت قیمت بذار..گفتی سیگاری نیستی ..اما من میگم میشی..هرزه نیستی اما میشی..تنت که مثل حوله شد..تکراری و عادت که شدی ..سیگاری که هیچ ..به خیلی بدتراشم تن می دی
من آینده ی توام
نگاه کن
افتخارِ زیباییم بوی گند میده
زن باید به بوی تنِ یک مرد
به عطرِ یه دست و نفسِ یه آدم عادت کنه...
غرور مزخرفترین افتخار دنیاست وقتی بینِ تو و خانوادت دیوار بشه...
این دیوارو خراب کن
دختر جوان حیرت زده از حرفهای زن بغض چندباره ی خود را فرو خورده و آرام گفت
-هیچ کس دنبالِ من نمیاد
به خدا امشب ده بار به خودکشی فکر کردم اما ترسیدم ..خیلی
یادمه قبلنا از غریبه ها می ترسیدم ولی الان بیشتر از غریبگیهای خودم با خودم ترس دارم
با خودم غریبه شدم با خودم می فهمی؟؟
چه فرقی می کنه کجا و چه وقت..کدوم محرم یا نامحرم
من برای همه تموم شدم ..
سه روزه ی از خونم اومدم تهران دو روزش گرسنه بودم خستم و داغون تر از اون که زندگی برام ارزش جنگیدن داشته باشه ...
دختر جوان که هر لحظه کم توان تر و بد حال تر از قبل میشد بعد از گفتم جمله ی آخر از حال رفت و چون فرشی نقشِ سنگفرش های پیاده روی سرد شهر شد...


*****

صدای بلندگو و تابلوی معروفِ دعوتِ به سکوتِ بیمارستان اولین تصاویر و صدایی بود که دختر جوان بر روی تخت بعد از زمانی نامعلوم لمس می کرد
آفتاب سردِ پاییزی و نسیم خنکِ صبحگاهی چون مهمانی ناخوانده سیمای میزبانشان را به نوازشِ حضورشان سپرده بودند
گوی از همین نزدیکی هااا بوی خوش زندگی می آمد
در کشاکشِ احساسی لذت بخش تن رنجور دخترک باز هم به شمیمِ بی مانند دستانی آغشته شد که امنیت بودنش پایانِ تمام نداشتن های دنیا می نمود..آری دست های امن پدر و آغوش لبریز از آرامشِ مادر ......
مهمانی چشمها را پایانی نبود
و برای آغازِ غمها نیز مجالی...
دخترک می خواست چیزی بگوید که مادر با گذاشتن انگشت بر لیهایش او را دعوت به آرامش کرد وآرام گفت ..هیس..بعدا..بعدا..
و سپس رو به مرد کرد و گفت
-نامه ی ترخیص سیما رو گرفتی؟؟
مرد که چشمهای قرمز و پف کرده اش فریاد می زد تا صبح بر بالین دختر بیدار بوده گفت ...
-منتظر افسر پرونده هستم گفتن به زودی میرسه باید گواهی مامور نیروی انتظامی و بگیریم..
که در همین حین در اتاق باز شد و زنی با چادر مشکی و پوشه ای آبی رنگ در دست وارد شد و رو به مرد کرد و گفت ...
-آقای قربانی پدر سیما قربانی شما هستین؟؟
مرد بلافاصله جواب داد بله من هستم
ستوان دوم نرگس محمدی هستم از پلیس ویژه ی گشت شبانه لطفا زیر این نامه و تعهد نامه پیوست رو به جهتِ ترخیص سیما جان امضا کنید...
صدای زن و هیبتِ او برای سیما یاد آور زنِ شیک پوشِ کنار خیابان بود و شباهتی انکار ناپذیر در میان تردیدها و تشکیک دخترک پیش از آن که سیما لب به سخن بگشاید زن در گوش او زمزمه کرد
به امنیت امنِ خانوادت خوش اومدی
یادت باشه همیشه اینقدر خوش شانس نیستی
من مثل تو بخت و اقبالم بلند نبود اما از وقتی به خودم اومدم تصمیم گرفتم به اندازه ی یه زن لااقل مرد باشم
نمی دونم تو چندمیش بودی
اما مطمئنم آخریش نیستی
همیشه خاطرت باشه از هر صد زن فاحشه یکیش شاید به خواست خودش تن به فحشا داده باشه
به هیچ مردی از روی احساس اعتماد نکن
و به هیچ مردی بی دلیل بی اعتماد نباش
زندگی و از خودت شروع کن
با یه لبخند کوتاه در شادی خانوادت شریک باش
....و بدون هیچ جایی امن تر از اونجایی نیست که مادری و پدری منتظر فرزندشون هستن..
....چند لحظه ای گذشت و سیما با لبخندی که در سرزمین دستان پدرش آرام گرفته بود ..
به زنی فکر می کرد که مردانگی را در حقش تمام کرده بود.....



رامتین و دیگر هیچ
توضیح اینکه بدون ویرایش نوشتم
بدون فوت وقت
از اینکه وقت عزیزان و گرفتم عذر می خوام
....

برچسب: نویسنده: محمد رضا جوادیان تاريخ: جمعه 31 ارديبهشت 1395 ساعت: 2:55

خبر نداری ازین دل به رسم بیخبری
که از نهایت عشقم هنوز بی خبری

به رسم عشق، تمامم فدای خوشبختیت
بدون هیچ توقع بدون هیچ اگری ...

اگر که بغض کنی ، مثل شیشه میشکنم
هنوز مانده به این کوه درد پی ببری

اگر که پاش بیفتد به پات می افتم
که ساده بگذری از من ، بدون من بپری

حراج میکنم این آبروی ریخته را
بِری برای خودت قدری آسمان بخری

بپر پرنده ی زیبا ، بکوچ ازین کوچه
من عادتم شده در شهر عشق ، در به دری



#مهدی_حسینی_مسافر

برچسب: نویسنده: محمد رضا جوادیان تاريخ: جمعه 31 ارديبهشت 1395 ساعت: 2:55

بير قوجا كيشي سحر تئزدن ائويندن ائشيگه چيخيب، يولدا بير ماشين ايله تصادف ائله دي و يارالاندي. يولدان كئچنلر اونو تئز مريضخانايا يئتيرديلر. پرستارلار يئتيشجك قوجا كيشي نين يارالارين باغلاديلار و سونرا اونا دئديلر: گرك سندن عكس گؤتورولسون بيلك بَدنيوين هاراسي سينيب يا صدمه گؤروبدو.
قوجا كيشي غمه دولاراق دئدي: تله سيرم، عكس سالماغا نياز يوخدور.
پرستارلار اوندان تله سمه گينين علّتين سورشدولار دئدي: آرواديم سالمندان ائوينده دير، هر صبح اورا گئديب صبحانه ني اون ايله بيرليكده ييه رم. اونا گؤره ايسته ميرم واختسيز اولا...
پرستارلارين بيري اونا دئدي: بيز اؤزوموز اونا خبر وئره ريك.
قوجا كيشي غملي ايكن دئدي: چوخ تآسّفلر كي اونون « آلزايمر » مريضليگي واردير، بير زاد باشا دوشمه يه جكدير، منيده تانيمايير.
پرستار دويوخوب دئدي: او كي سني تانيمايير كيمسن، نييه هر صبح چاغلاري ، صبحانه صرف ائتمكدن ساري اونون يانينا گئديرسن؟!
قوجا كيشي، توتقون سس ايله ياواشجا دئدي:
آمما من كي بيليرم او كيمدير!!

برچسب: نویسنده: محمد رضا جوادیان تاريخ: چهارشنبه 29 ارديبهشت 1395 ساعت: 7:25

با نام خداوند .

سلام به شما عزیزان من یه دختر پانزده ساله هستم شاید با دیدن سنم فکر کنید داستانام ارزش خوندن ندارن ولی من اومدم اینجا تا حمایت بشم راستش عاشق داستان نویسی هستم شعر هم میگم و دلنوشته هم فراوون دارم ولی این داستانی که میخوام بنویسم در باره ی یه زندگیه که از هم میپاشه ولی دوباره پیوند داده میشه ولی با اتفاق های فراوان....

امیدوارم برای تایید مناسب باشه به خاطر این که اگه بخوام داستان رو زیادی شرح بدم ممکنه لو بره به امید حمایتتاتون .......

برچسب: نویسنده: محمد رضا جوادیان تاريخ: چهارشنبه 29 ارديبهشت 1395 ساعت: 0:27

نويسنده، شاعر و پزشک توانای معاصر آذربايجان، استاد دکتر محمد حسين مبين در سال 1306 شمسی در يکی از محلات قديمی تبريز به نام چرنداب پا به عرصه هستی گذاشت. تحصيلات ابتدايی را در دبستان معرفت تبريز و کلاس شش و دوره دبيرستان را در دبستان و دبيرستان پهلوی آنروز در کرمان به پايان رساند. آنگاه بعد از شش سال اقامت در کرمان به تبريز مراجعت و با اخذ ديپلم طبيعی از دبیرستان فردوسی در سال 1328 وارد دانشکده پزشکی تبريز شد و در سال 1334 به دريافت دکترای پزشکی نايل آمد. وی پس از طی خدمت نظام وظيفه در سال 1337 به استخدام وزارت بهداری درآمد و خدمات پزشکی ، اجتماعی خود را با بيماريابی جذام در آذربايجان شرقی آغاز کرد و پس از يک سال فعاليت در امر بيماريابی در سال 1338 به عنوان کفيل آسايشگاه جذاميان باباباغی تبريز به ادامه فعاليت پرداخت. در سال 1341 با استفاده از بورس تحصيلی سازمان بهداشت جهانی برای طی دوره آموزشی علمی و عملی جذام، رهسپار کشورهای اروپايی اسپانيا و پرتقال و افريقايي،نيجريه و مالی گرديد. پس از اين دوره آموزش عالی به ايران مراجعت و بعنوان رئيس آسايشگاه باباباغی مشغول به خدمت شد. در سال 1348 با ادغام سازمان بهداری و دانشگاه تبريز به دانشگاه منتقل و با اغتنام فرصت با اخذ تخصص در رشته بيماريهای پوست و آموزشی از دانشگاه تبريز توفيق يافت. در بخش پوست دانشکده پزشکی بيمارستان بابک(هفتم تير ) به عنوان عضو هيئت علمی به خدمات علمی – پزشکی خود ادامه داد. استاد دکتر مبين، خدمت به جذاميان را از وظايف انسانی و پزشکی خود شمرده و در سال های دراز خدمت خود همواره در فکر آنها بوده و از مساعدت آنها فروگذار نکرده است. بطوريکه از بهمن سال 1353 به عنوان عضو افتخاری انجمن کمک به جذاميان ايران و چند سالی نيز به عنوان رئيس انجمن کمک به جذاميان آذربايجان به اين قشر محروم و مظلوم خدمت کرده است. چنانکه هر جا بحثی از جذام و جذامی به ميان ميايد، نام اين انساندوست قرين صحبت می گردد. فعاليت های ادبی دکتر مبين، علاوه بر خدمات روزمره در امر جذام و حمايت از جذاميان به خاطر عشق و علاقه خاصی که به شعر و ادب ايران و آذربايجان دارد در وادی ادبيات نيز سهم وتلاش درخور و قابل تأمل دارد

وی در شعر "شمشک" تخلص کرده و آثار بسياری در زمينه های مختلف ادبی خصوصا" ادبيات آذربايجان و کودکان دارد که برخی از اين آثار چاپ و برخی ديگر نيز در نشريات مختلف کشور منتشر شده است از قبيل :
1 – به ياد شهريار (سوگواره و سوگ نامه ها ) 2 – سخنان عارفانه و نصايح حکيمانه نظامی گنجوي
3 – شيطان در شعر شهريار (گامی در راستای شهريار شناسی) 4 – غنچه های خونين (قانلی چيچکلر)
5 – عاشيقلار (مقدمه ای بر کتاب آذربايجان عاشيقلاري) 6 – قاپيميز آچيليرگونشه ساری (مقدمه ای بر کتاب شعر ذوالفقار کمالی)
7 – آچيل چتريم آچيل (اوشاقلار ادبياتي"1") 8 – گل باهاريم گل (اوشاقلارادبياتی "2")
9 – قوش يوواسی (اوشاقلار ادبياتی "3")
10 – تبريز گنج نهفته در بستر تاريخ و اشعار و قطعات منظوم ديگر از قبيل: حماسه خونين انقلاب اسلامي، سارای جذامي، آی بالام باغدا ناوار؟ ، رسامين قلمينده طبيعت جانلانير و ...
استاد مبين بارها چه در مقام طب و طبابت و چه در عرصه علم و نيز ادبيات مورد تقدير و قدردانی مسئولان امر و نيز دوستداران فرهنگ قرار گرفته است، از آن جمله به انتخاب وي، به عنوان يکی از ده پزشک پيشکسوت کشور در شهريور ماه 1378 اشاره می شود

استاد دکتر مبین، اسوه ایثار و فداکاری و طبیب دانشمند و فرهیخته سرانجام در روز دوشنبه 6 مهرماه 1394 دارفانی را وداع گفت و به ابدیت پیوست



من کیمه م؟

قایالار دوشونده بوزلایان قارام

بولاغام، داغ لاردان جوشوب آشارام

قوشولوب چای لارا دنیز اولارام

دالغالار یارادیب داغدان آشارام



داشلارین بزه یی اینجه بیر گوله م

یارپاغیم قایادیر، چیچه ییم بولود

حسرتده قوورولان خسته بولبوله م

اوره ییم یارادیر درمانیم اومود



"شیمشک" ایم شاخارام قارا گئجه ده

ده له رم باغرینی قارا گئجه نین

یولچویام گه زه ره م ایتگین یوللاری

توتارام الینی یولدان کئچه نین

برچسب: نویسنده: محمد رضا جوادیان تاريخ: چهارشنبه 29 ارديبهشت 1395 ساعت: 0:27

با فرايند پيچيده اي به نام غزل تركي روبرو هستيم پديده اي كه از طرفي ريشه در ادبيات عرب دارد ازسويي وامدار ادب فارسي ست از سويي ديگر برخاسته از فرهنگي منحصر به فرد به نام فرهنگ ملل ترك مي باشد واز طرفي با طي مسير رشد وبالندگي امروزه داعيه ي تبديل شدل به قالبي مستقل وخود بسنده وخلاق را دارد

سير تکويني غزل وغزل ترکی در آذربايجان



فهميدن اينكه اين قالب كه با وجود روند فزاينده ي (سربست )نويسي در ميان جوانان تركي نويس روز به روز بر طرفدارانش افزوده مي شود چگونه به اينجا رسيده وچه فراز ونشيب هايي را طي كرده است كاري دشواريست كه در ادامه سعي بر آن است كه با بررسي سير تكاملي اين قالب تا حدودي بدان دست يابيم

غزل آذربايجان به طور كلي به دو بخش تقسيم مي شود

1 غزل فارسي يا همان تركان پارسي گوي

2 غزل تركي

: در آذربايجان بر اساس شرايط خاص تاريخي و جغرافيايي ادبيات مکتوب در قرون 4-1 هجري بيشتر به زبان عربي و بعد از قرن 5 هجري به زبان فارسي دري شکل گرفت. شعر آذربايجان از قرن 7 هجري به بعد به دو زبان ترکي و فارس به موجوديت خود ادامه داد. از قرن 12 هجري نيز شعر و ادب ترکي زبانها و ادبيات بيگانه را در شمال ارس به کلي تحت تاثير و فشار قرار داد و از دور خارج کرد. چنين اتفاق مبارکي در آذربايجان جنوبي بخاطر استمرار شرايط سياسي و تاريخي دوران پيشين و عدم تغيير جدي و عميق در محتواي حکومت وقوع پيدا نکرد و در چنين شرايطي ادبيات ترکي در رقابتي نفس گير با ادبيات فارسي به حيات خود ادامه داد.

در قرن 5 هجري در آذربايجان نيز مثل بسياري از سرزمينهاي شرق نزديک، زبان اصلي شعري فارسي دري محسوب مي شد. اولين غزل – نسيب ها نيز به اين زبان در ادبيات آذربايجان متعلق به قطران تبريزي هستند.به لحاظ بلوغ شرايط فرهنگي شکل عمده شعر اين دوران قصيده بود و مفاهيم تغزلي نيز به شکل نسيب هايي ضميمه قصايد مي شدند. اين نسيب ها شکل ابتدايي و نوظهور غزل امروز هستند که بدليل همين شرايط واسط نيز داراي برخي اشتراکات با قصيده و غزل است و البته تفاوتهایی نيز با آنها دارد. از جمله تفاوتهاي نسيب با غزل عدم وجود تخلص در آنهاست. اين ويژگي نسيب هاي قطران تبريزي، فلکي شيرواني، مجيرالدين بيلقاني و خاقاني شيرواني به وضوح قابل تشخيص است.

غزل به عنوان يک نوع ادبي مستقل، حيات خود را از قرن 6 هجري در آذربايجان و بسياري نقاط ديگر شروع مي کند. نمونه هاي کامل جنس ادبي به عنوان غزل را در آثار قوامي مطرزي، نظامي گنجوي، فلکي شيرواني، مجيرالدين بيلقاني و خاقاني شيرواني مي توانيم سراغ بگيريم. غزل در آذربايجان بويژه در قرن 6 هجري توسعه بيشتري پيدا مي کند و بنا به نظر اساتيدي نظير آزاده روستم اووا و محققيني نظير برتليس اين مساله با توسعه شهرنشيني که نمايانگر توسعه اجنماعي، فرهنگي و اقتصادي هست مرتبط مي باشد. شرايط جديد اقتضاء مي کرد تا شعر و ادبيات از کاخها به عرصه هاي عمومي تر منتقل شوند. با اين تغيير، ادبيات و بويژه غزل درونمايه هاي اجتماعي را نيز پذيرا مي شوند. در سده ششم هجري جمعيت آذربايجان فزوني مي يابد؛ تخصص و آگاهي مردم در زمينه صنايع و علوم گوناگون بالا مي رود. روابط فرهنگي، تجاري و سياسي آذربايجان با ايالات و کشورهاي اطراف گسترش مي يابد. روابط و بده بستانهاي فرهنگي نيز در چنين شرايطي بين شخصيتهاي علمي و فرهنگي اين سرزمينها اجتناب ناپذير مي نمود. همين امر باعث توسعه علوم و ادبيات مي گردد.

اگر شکل عمده ادبيات اين دوره فارسي است، اما روح ترکي در آنها غلبه دارد. اشارات مختلفي که در اشعار اين دوره به نمونه هاي تاريخي آذربايجان شده است به لحاظ ادبي و تاريخي مستندات ارزشمندي براي تاريخ و ادب آذربايجان مي باشند. به عنوان نمونه اشاره نظامي گنجوي به علت نگارش اشعار خمسه اش به فارسي در يکي از مقدمات اين مجموعه و ابياتي که ملاقات آتاباي و قيزيل ارسلان رادر لشگرگاهي در نزديکي گنجه به تصوير مي کشند در خسرو شيرين، مثالهاي ارزشمندي از همين مستندات مي باشند.

از نظر تاريخي، آزادي غزل از دربارها لازمه اين نوع ادبي نيز مي بود. پادشاهان و بزرگان بيشتر به تملق گويي و مديحه سرايي علاقه داشتند که در ارضاء اين ميل نيز قصيده و قصيده سرايان در خدمت آنها بودند. ليکن غزل با مضامين عاشقانه و اجتماعي اگرچه مي توانست خوشايند هر ذائقه اي حتي ذائقه حاکمان نيز باشد اما بيگمان مردمان عادي بيشتر مي توانستند پذيراي اين نوع ادبي باشند. در آثار خاقاني شاهد ادامه هر دو نوع قصيده و غزل در کنار هم هستيم. اگر چه همه اين تحولات باعث مي شوند تا غزل قرن 6 آزربايجان مراحل تکامل و پختگي خود را به سرعت طي کند اما صاحب نظراني مثل ميرزايف غزل اين دوره حتي آثار شاعران قرن 7 هجري نظير سعدي را نيز به لحاظ تکامل ناقص مي دانند.

قرن 7 هجري از راه مي رسد. در اين سده شاهد پختگي و کمال غزل هستيم. فرم و محتوا در اعلا درجه پختگي هستند. مضامين گسترش يافته اند. ميراث سده ششم يعني روابط عاشق و معشوق، نشئه عشق، کدورت و ملال خاطر ناشي از عشق، منظره وصال و هجران، اگرچه مختصات خود را حفظ کرده اند اما مضامين جديد نظير توصيف مناظر طبيعي، سوژه هاي اجتماعي، سياسي، اخلاقي، تعليمي و تربيتي نيز بر اين مضامين افزوده شده اند. اين تحول تا درجه اي است که شاهد ظهور غزليات فلسفي و عرفاني هستيم. هنوز در قرن 7 غزل آزربايجان به فارسي سروده مي شود اما انتقال آن به عرصه عمومي باعث مي شود تا با علايق و زبان عموم مردم وفق داده شود و نتايج اين تغييرات را در سده هاي بعد شاهد خواهيم بود.

در آثار اين دوره شاهد تاييد ذوق دنيا پرستي و ملاحظه شادي و غصه ناشي از عشق زميني در آثار سيد ذوالفقار شيرواني هستيم. در آثار شعراي ديگر شاهد غزلياتي در اعتراض به جنگ، بي عدالتي و ظلم هستيم. غزلي که با پذيرش نقش اجتماعي بيشتر به خدمت انديشه هاي فلسفي و عرفاني باطنيه نيز در مي آيد. در غزل احدي مراغه اي نيز مضمون هاي عاشقانه و تاملات و حالات دروني انسان و نکات تعليمي تم غالب را شکل مي دهد.

در بحبوحه فرا رسيدن سده هشتم هجري که شاهد اوج تکامل فني غزل در آزربايجان هستيم، طليعه ظهور غزل ترکي نيز ديده مي شود. شاعراني مثل عزالدين حسن اوغلو، قاضي برهان الدين و نسيمي از پيشاهنگان اين حرکت هستند.



عيزالدين حسن اوغلو



اولين غزلي که به زبان ترکي آذربايجاني در دست داريم شعريست با مطلع زير که متعلق به عيزالدين حسن اوغلو مي باشد:



آپاردي کؤنلومو بير خوش قمر اول جان فزا ديلبر

"دلم را دلبري ماهرو ربود"



عيزالدين حسن اوغلو در اواخر قرن 7 هجري و اوايل قرن 8 هجري زندگي مي کرد. بعدها دهها نظيره از جانب ديگر شعرا بر اين غزل زيبا سروده شد. به نظر برخي اساتيد و اهل فن گرايشات عارفانه در اين شعر کاملا واضح و گويا مي باشد. گرچه به حسب غزل بودن، تمايلات و هيجانات عاشقانه انسان زنده در آن برتري دارد. فنون و مضامين مثل غزل عربي و فارسي مي باشد. گرچه سرودن آن به زبان ترکي ظرافت تازه اي به آن بخشيده است. بداعت شاعر در فتح راه تغزل ترکي آزربايجاني همراه با زيبايي اين غزل که بعد از ساليان هماره تازه و طرفه مي نمايد، ما را بر آن مي دارد تا زبان به تحسين اين شاعر باز کنيم. بدون شک همين تازگي و طرفگي باعث اين نتيجه گيري منطقي مي شود که بگوييم احتمال دارد اين نمونه، اولين نمونه رسيده به ما باشد و نه اولين نمونه غزل ترکي. زيبايي اين شعر بيشتر از يک فتح باب و تمرين اوليه است.

نمونه هاي شعر اين شاعر که بدست ما رسيده بسيار اندک




من اؤلسم سن بت شنگول، صوراحي ائيلمه قولقول

نه قولقول، قولقولي باده، نه باده، باده يي احمر

باشيمدان گئتمه دي هرگيز سنين له ايچديگيم باده

نه باده، باده يي مستي، نه مستي، مستي يي ساقر



قاضي برهان الدين



غزل ترکي آزربايجاني بخصوص از قرن هشتم هجري به دوره شکوفايي خود قدم مي گذارد. در اين قرن قاضي بورهان الدين با قريحه و ذوق تواناي خود، غرليات زيبايي به زبان مادري سرود. قاضي بورهان الدين اولين شاعري است که آثار وي به زبان مادري يعني ترکي آذربايجاني بطور کامل و به شکل مجموعه ديوان حفظ و نگهداري شده است. آثار وي در موزه بريتانيا با شماره 4126 در 608 صفحه عبارت از هفده هزار مصرع مي باشد. اين نسخه در دوره حيات شاعر، در سال 795 هجري کتابت شده است.



آثار قاضي بورهان الدين در تارخ تحول غزل ترکي آذربايجاني، معيار زيباشناختي آن، موضوع و مضمون آن، قالبهاي آن، ارتباط با فرهنگ و زبان گفتاري مردم، مسايل مربوط به سنن شعري، براي بررسي قوانين و جريان تحولات زبان ترکي آذربايجاني در آن دوره اسناد و مواد پرارزشي در اختيار مي گذارد.



غزلهاي قاضي بورهان الدين فاقد تخلص هستند. بيشتر غزليات وي غنايي و عاشقانه هستند. البته نمونه هايي نيز در موضوعات اجتماعي، سياسي و اخلاقي سروده شده است. مضاميني که همواره و همه جا با غزل بوده اند. عمده سمتگيري وي وصف زيبايان است. در غزل وي زندگي و عشق با تمام تنوع و چهره هاي بي بديل خود، بيان بديع خود را مي يابد. او غم و شادي، درد و ناله هاي عاشقانه و صميميت عشق را به صورت تابلوهايي زيبا خلق مي کند و به خواننده تماشاگر هديه مي کند.



قاضي بورهان الدين نه تنها در غزل آذربايجان که در عرصه ترکي سرايي از پيشروان است. نظم و نسق بخشيدن به زباني بکر آن هم در خلا اصول و معيارآفريني ها کار چندان آساني نيست. شاعر علاوه بر قريحه و طبع نازک و لطيف براي فراهم آوردن مواد شعري، بايد از قدرت بدعت گذاري و آفرينندگي نيز برخوردار مي بود. در سايه چنين مساعي بزرگي، غرليات وي بسي شيرين و روان از کار درآمده اند. شاعر از بکارگيري کلمات فارسي وعربي، خودداري کرده و از خزانه پربار ترکي شرقي و غربي استفاده کرده است. البته در عين حال از بکارگيري لغات متداول عربي و فارسي که در ترکي استفاده مي شوند امتناع ندارد. در غزل وي نه تنها کلمات و ترکيبات ترکي آذربايجاني که کلمات ترکي ازبکي يا جغاتاي و ترکي آناتولي نيز استفاده شده است. اين همه به شهرت وي در سرزمينهاي وسيع ترک افزوده است.



"گؤزومدن آخان ياشلارا توفان نئجه بنزر

اوره کدن اولان قانلارا عوممان نئجه بنزر"



براي مطالعه شعر قاضي بورهان الدين نيز به همين آگاهي ها مجهز بايد بود. مثلا در بيت زير جناس بکار گرفته شده، چنانچه خواننده آگاهي به شکل تاريخي کلمه استفهامي «هايانداسان» که بصورت شکسته «قانداسان» مي شود نداشته باشد، از درک ظرافت هنري اين شعر نيز بي بهره خواهد بود.



"کؤنلومه من دئديم کي قانداسان؟

غمزه سينين اوخلاري لا قانداسان"



نمونه هاي شعري وي برخلاف حسن اوغلو به سهولت در دسترس است و بنده حقير نيز تا جاييکه امکان داشته باشد از اين پس اين نمونه ها را با شما نيز در ميان خواهم گذاشت. براي حسن ختام اين نوشتار بدين بسنده مي کنيم:



مششاطه بانا م رشک ايله بير شانه گتبرمز

بنیم کيبي بو دونيايا ديوانه گتبرمز.

ايربردي1 جانومي لبیمه و? توتاغيني2

تا جانا ايربرمز لبیمي جانا گتبرمز.

اؤگرَندي کي گيزلی ساتا گؤوهريني لعلین

يعني نه قيلينور کاني دوکگانا گتیرمز.

سير گؤردي، شاها، لعلین ايچينده بو کؤنول?م

ايزي3 اولماز ايسه، بو لب و دندانا گتیرمز.

دوتدوم کؤنیلي زولفین ايله، شاها بو گئجه

بير پيري کيشي وی هله ديوانا گتیرمز.

توضيحات:

1- ايربردي (ايريردي): يئتيشيردي.

2- توتاغيني: دوداغيني

3- ايزي: نيشاني.

چنانکه ملاحظه مي شود اين شعر غني از لغات ترکي اصل است. لغاتي که هنوز در مسير تکامل خود چند فرمه نشده اند. اين مساله به لحاظ تکامل زباني نشانگر دوره وحدت زباني است. اما صرف افعال نيز همين حکايت را دارد. صرف فعل بصورت "گتیرمز" اگرچه الان نيز در برخي مناطق آذربايجان شمالي و جنوبي و نيز آناتولي شرقي رواج دارد اما اغلب شعرا از بکار بردن آنها امتناع دارند و فقط در اشعار کاملا محلي ديده مي شوند. اين همه هيچ نقصي بر شعر قاضي بورهان الدين نيست که همه هنر وي را نيز نشان مي دهد. استفاده از زبان خود با همه مشکلات آن براي بيان احساسات خود، بجاي تکيه بر زبان ديگر.



چهره هاي ماندگار غزل ادبيات كلاسيك تركي



ادبيات كلاسيك تركي واز جمله غزل تركي ازلحظه پيدايش تاكنون چهره هاي بزرگ و انكارناپذيري بر خود ديده است كه اين قالب شكوفايي وغناي خودرا بي گمان مديون اين بزرگان است با تمام اما واگرها ونقدهايي كه امروزه وبا روند استحكامي زبان ادبي تركي وتلاشهاي گسترده اي كه در جهت پالايش لغوي ونحوي اين زبان بر اين بزرگان نوشته يا گفته شده است باز هم هيچ كس نميتواند منكر تاثيرسرنوشت ساز اين ابرقدرتها بر حفظ زبان تركي در طول تاريخ (به نسبت خودشان)باشد

اين شاعران ره ميتوان ازبعد جغرافيايي وزيرگويشي به دوگروه تقسيم كرد

1 شاعران ساير مناطق ايران از جمله شيراز يا خراسان كه به لحجه هاي قشقايي و..تكلم

وشاعري ميكرده اند.

2 شاعران منطقه آذربايجان(اعم از شمال وجنوب ارس)

وشاعراني همچون

خواجه دخاني

ماذون قشقايي

خسرو بيگ

قول اوروج

مسيح خان

و...

كه در گروه اول قرار ميگيرندو

شاعراني بزرك ازجمله:

عماد الدين نسيمي

ملا محمد فضولي

اميرعليشير نوايي

ميرزاعلي اكبر صابر

سيد عظيم شيرواني

سيد ابوالقاسم نباتي

حاج رضا صراف تبريزي

علي آقا واحد

محمد حسين شهريار

و...

كه در گروه دوم قرار ميگيرند

برچسب: نویسنده: محمد رضا جوادیان تاريخ: چهارشنبه 29 ارديبهشت 1395 ساعت: 0:27

انشائی کودکانه. نه
نامه ای عاشقانه. شاید
با زبان ساده ساده ساده مینویسم

هنوز هم
د و س ت ت د ا ر م ...

برچسب: نویسنده: محمد رضا جوادیان تاريخ: شنبه 25 ارديبهشت 1395 ساعت: 12:09

غصه ام را هرکه شنید تنهایم گذاشت
تو چرا نازنینم؟
نازنین یارم
تو که آغاز تمامه قصهء من بودی
تو که بودی قصه ام غصه نداشت
تو چرا رفتی؟
نفسی بس بودی
رفتیُ نفس برمن بریدی؟
بی تو شبها بی ستاره
بی تو مسجد بی مناره
بی تو من بی کس ترینم نازنینم تو چرا رفتی؟
هر چرا خطی به روی قلب من
زخمی به روی سینه ام
لحظه لحظه عمره من دودی زِ روی کینه ام
تلخیه مایع حیات من به آتش میکشد خانهء آبادِ قلبم
بی تو من بی کس ترینم نازنینم تو چرا رفتی؟
تو که بودی من منه حال نبودم خدا بودم
زانکه رفتی حالِ من همسان یک پروانه است
پیله پاره گشتهُ سقفی به روی آسمان
تو که رفتی مرد پروانه گریست آسمان
بی تو... بی من بی کس ترینم نازنینم تو چرا رفتی؟
رفتنت باری به دوشِ آسمان نیست
آسمانی که بُوَد امروز دگر فردا سماء نیست
نازنین یارم عمره پروانه چه شد؟
نکه شمع دیدُ نه پرواز
عاقبت قصه چه شد؟؟
بی تو من بی کس ترینم نازنینم تو چرا رفتی؟؟؟

برچسب: نویسنده: محمد رضا جوادیان تاريخ: شنبه 25 ارديبهشت 1395 ساعت: 12:09

در راه باش
رکود را نه پایان
که اغازی نیست
به مثال گشتن گرد دایره ای
انان که نه اغاز
در بی شکستی و وهم موفقیت
همه عمر
در جبر حصار خود خویشتن
بر همه دو راهی های اضطراب
بر همه دو دلی های
در خیرگی نگاهشان به ریگ
در خیال
به گل نشته زورقشان


لیلاج را
نگونبخت می خوانند
و من او را
سراسر ره جویی
که تا سیم اخر
به تاس نشست
در همه عمر
با باختی سراسر
تا سیم اخر
که عاشق حرکت بود و
انتخاب راه
و این من
همه شب در حصار خود خویشتن
میگریم همجون عجوزه ای
به مردگان
این همه دو راهی های راه روشن


قدم در راه بگذار
که ایده ال ها
هزارهاست
در دوراهی ها مرده اند

در راه باش
که رکود را نه شکست
که تغییری نیست...



(ا.سپهری پور)
در این نوشته از سیم اخر استفاده کردم
سیم اخر از اینجا میاد که در گذشته سکه ها چند نوع داشتن
سکه های طلا را زر و سکه های نقره را سیم میگفتن
کسی که با بازی قمار می پرداخته اول از سکه های زر شروع میکرده و بعد از باخت اونها از سکه های سیم یا نقره استفادهمیکرده و هر بازی پایانی نداشت مگر تا سیم اخر و اخرین سکه خود
امیدوارم که جالب بوده برای شما

برچسب: نویسنده: محمد رضا جوادیان تاريخ: شنبه 25 ارديبهشت 1395 ساعت: 2:35


باد
کولی سرکشیست
که موهای پریشانش را
به دامان کوهی
زنجیر کرده

#لادن آدیش ٩۵/٢/٢٣

برچسب: نویسنده: محمد رضا جوادیان تاريخ: شنبه 25 ارديبهشت 1395 ساعت: 1:25


درسر کویت نشینم با صنم
وعده ی دیدار خواهم ، با کرم
گر که کامم گشت شیرین از رطب
می دهم پیغام کوته کن قدم!


#لادن آدیش ٩۵/٢/٢٣

برچسب: نویسنده: محمد رضا جوادیان تاريخ: شنبه 25 ارديبهشت 1395 ساعت: 1:25

مي روم شايد كه امشب تركِ عادت بِكنم
بعد از اين با دلِ خود قدري رفاقت بكنم

بِرَوم به خوابِ مرگ آورِ خود كه ناگزير
كمتر از دستِ دلم بي تو شكايت بِكنم

آنقدر تنها شدم كه گشته سرگرميِّ من
خاطره ها را نِشينم بي تو غيبت بكنم

خسته از مرور اين روياي نيمه كاره ام
راستي كه تا به كي بايد سماجت بكنم

هرچه دل دادم ندادي حقِّ من را كه دلست
مي روم كه شايد آن را بي تو قيمت بكنم

اشك هايم را نِگه دارم برايِ روز حشر
زير بارِ غصّه ، چندي استقامت بِكنم

نه! خيالِ بد نكن ، تنها عيارِ من تويي
ساده م گويم خيالت را كه راحت بكنم

از دلم كاري كشيده ام به سر حدِّ جنون
عقل را پيشه و قدري استراحت بكنم

برچسب: نویسنده: محمد رضا جوادیان تاريخ: شنبه 25 ارديبهشت 1395 ساعت: 1:25

صفحه بندی